الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
271
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
آنجا كه مجرّدان حق مى نوشند * خمخانه تهى كنند و مستى نكنند ( ابو سعيد ابو الخير ) 641 در مذمّت غيبت « ربيع بن خيثم » را گفتند : هيچگاه نديديم كسى را غيبت كنى ؟ گفت : آنچنان از حال خود راضى و خشنود نيستم كه به سرزنش ديگران بپردازم . آنگاه چنين سرود : لنفسي أبكي لست أبكي لغيرها * لنفسي عن نفسي عن الناس شاغل * * * بر خويش مىگريم نه بر ديگران ، كه من را نفس خودم به خويش مشغول داشته است . 642 رندانه از اشعار « شيخ بهايى » كه در اثناى بازگشت ، از سفر زيارتى مشهد مقدّس منوّر رضوى ، - على ساكنه افضل التسليمات - در ماه محرّم سال 1008 روى داد ؛ سروده است : نگشود مرا زيارتت كار * دست از دلم اى رفيق بردار ! گرد رخ من ز خاك آن كوست * ناشسته مرا به خاك بسپار ! رندى است ره سلامت اى دل * من كردهام استخاره صد بار سجادهء زهد من كه آمد * خالى ز عيب و عارى از عار پودش همگى ز تار چنگ است * تارش همگى ز پود زنّار خالى شده كوى دوست از دوست * از بام و درش چه پرسى اخبار كز غير صدا جواب نايد * هرچند كنى سؤال تكرار گر مىگويى كجاست دلدار * آيد ز صدا كجاست دلدار ؟ ! افسوس كه تقواى « بهايى » * شد شهره به رندى آخرِ كار 643 در اسارت نفس كان في الأكراد شخص ذو سداد * أمه ذات اشتهار بالفساد